آورده به بازار و خریداری نی
آنکس که خریدار، بدو رایم نی
وانکس که بدو رای، خریدارم نی
(نمی دانم شاعر کیست. ولی فرهاد این شعر را خوانده است.)
سهمی از دنیای من که با تو به اشتراک می گذارم
آورده به بازار و خریداری نی
آنکس که خریدار، بدو رایم نی
وانکس که بدو رای، خریدارم نی
(نمی دانم شاعر کیست. ولی فرهاد این شعر را خوانده است.)
چشمان خيسم را که پشت دستانم پنهان می کنم، مرغ سينه ام يکباره به گذشته می جهد.
خاطراتی هست که دوستشان نداری، ولی دوست داری به خاطرشان بياوری و گريه کنی. چون متعلق به کسانی است که دوستشان داری.
آن چند قطره کوچک چه قدرتی داشتند، سنگيني سينه ام را با خود بردند.
نیمه شب، آواز مرغ حق بر بالای چنار کهن،
همچو وحی می خواند مرا
به ارتباط با طبیعت،
به شناور شدن در این آرامش بی کران،
به حرکت در جهت جریان انرژی حیات بخش.
می خواند مرا
به ذره شدن در این طبیعتِ معجزه وارِ هماهنگ،
به هماهنگی با دیگر ذرات، دیگر فرزندان،
به ایفای نقش خود.
می خواند مرا
به طراوش،
به حرکت،
به زایندگی، به خلق،
چونانکه طبیعت هست.
مرغ حق نقشش را خوب می داند،
مرغ حق تا صبح می خواند.
چنار کهن با آن روح بزرگش،
امیدوارم در سال جدید همواره خاطرتان خوش باشد
![]()
هر سال زمستان بعد از اينکه ابرها آفتاب را می پوشاندند برف می باريد. يک سال قبل از اينکه آسمان کاملاً ابری بشود برف باريدن گرفت. برف با ديدن آفتاب، يک دل نه صد دل عاشقش شد. از آن سال به بعد ديگر هيچ وقت برف نيامد. ولی پاييزها باران های شديدي می گيرد.
خدا
وجود
رشد
یادگیری
کنجکاوی
سوال
تردید
تفکر
سکوت
تماشا
پیوستن
جاری شدن
آرامش
دیدن
تطبیق
پیشرفت
رضایت
خطر سقوط
یادگیری بیشتر
شوق
شنیدن
شادی
همصدایی
عروج
خدا
***
وقتی زمین خوردی، صورت سرخ و عصبانیت چه تضاد قشنگی با زمینه سفید و شوخ زیر پایت داشت.
***
برخورد دانه های سرد برف به صورت گرمم، به یادم می آورد که دارم به پیش می روم.
***
داشتم سر می خوردم، یک لحظه دستم را گرفتی، یک لحظه دلگرمی داشتن حامی را چشیدم.
***
گنجشک کوچک لا به لای برف، محبتمان را جستجو می کرد.