واااای، واااای خدای من. واقعا؟ اصلا فکرشو نمی کردم. وااای، عجب گندی زدیم. خدا لعنتت نکنه. عجب جایی. بعد از این همه سال. از ابعادش می پرسم. اوه اوه. کمرم سست میشه و میشینم روی صندلی. در همان حال دنبال راه حل میگردم. خوشحالم که این توانایی را دارم. یک خدای بزرگ بالای سرم دارم که همیشه بوده و هست. همیشه منو در آغوشش حفظ کرده، همیشه. دنبال راه حل میگردم. به ایده هایی می رسم. با دوستم مشورت میکنم. تلفن می زنم و چیزهایی را چک می کنم. احتمالا باید همچین کاری کرد. از شدت هیجان منفی مرتب راه میرم و دور خودم میچرخم. گند زدم، واقعا گند زدم. مهم نیست مقصر اصلی کیه. این مهمه که من در جایگاه خودم گند زدم. باید بر اساس اصول خودم عمل می کردم. ممکنه ترمیمش مدت ها طول بکشه و استمرار بطلبه. خدایا کمکم کن.
خوب اتفاقیه که افتاده. باید درستش کنم. همیشه یک راه حلی هست، هميشه. بعد از چند ساعت بهتر می شوم. خوشحالم که قدرت ترمیم و بازیابی بالایی دارم. الان به خودم مسلطم. بنظر باید همان کار را کرد. با تغییراتی در جزئیات. باید زودتر دست به کار شوم. برو جلو پسر. باید از تمام توانایی هات استفاده کنی. باید خونسردیت را حفظ کنی، انگار نه انگار. باید از نکته سنجی و توانایی بی نظیرت در ارتباطات نهایت استفاده را کنی. برو جلو. با قدرت هم برو جلو. آفرین پسر ...
+ نوشته شده در پنجشنبه 18 شهریور1389ساعت 0:22  توسط مهرداد
|
دلم گرفته. خیلی. اين روزها مثل تابع سینوسی روحم مرتب بین اوج و حضیض نقل مکان می کنه. چند ماهی هست که آرامش درست و درمانی ندارم. بشدت به گپ زدن احتیاج دارم. ولی معدود تک ستاره های گپ زدنم خاموش شده اند. نمی دونم چه مرگشون شده.
دلم گرفته. دل گرفتگی از نوع گیجی و از نوع خود کرده را تدبیر نیست. چند باری هست که به خاطر ارزش های انسانیم به شدت آسیب دیدم. توی اين جنگل بزرگ نمی دونم پايبندی به ارزش های انسانيم به قیمت آسیب دیدنم را انتخاب کنم يا دیو شدن (نه از نوع ديو درونيم که دوستش دارم) و مصون ماندن.
یک جایی اشتباه پیچیدم. مسیر کلی درسته بنظرم ولی نتیجه اش بجای آرامش آشفتگی بوده. بايد برگردم و دوباره بپيچم.
چقدر اين روزها شلوغه، چقدر کار دارم. کمتر میتونم مفصل فکر کنم و سر دو راهی ها مسير درست رو برم.
نوشته ام هم مثل حال و روزم آشفته است. این سبک نگارش و بی روندی برام آشنا نيست!!!
مطالبی مال هفته های قبل هست که فرصت نکردم بنویسم ولی حتما باید بنویسمشون. دوستشون دارم. چند روز دیگه می نویسمشون. ولی الان حال هوام گرفته است. نمی تونم مطالب رقیقمو بنویسم.
آدم فقط پيش خودش میتونه کاملا صادق باشه. در مقابل بقیه باید پوسته داشت. وگرنه آسیب می خوره. باور نمی کنی؟ پس صبر کن تا مشمول قانون "یا خودت یاد میگیری یا زندگی مجبورت میکنه که یاد بگیری" بشی. فقط پيش مادر طبيعت و خالقشه که میتونم کاملا صادق باش، کاملا بهشون اعتماد کنم و در آزادی کامل پيششون يک پسرک عاطفی و شاد باشم.
احتمالا یکی دو روز دیگه که حالم بهتر بشه این مطلبو پاک می کنم. شایدم فقط بازنویسیش کردم.
گیج می زنم... احتياج به آرامش دارم. احتياج به تنهايي. اما اين روزهای شلوغ نمیذاره. بايد يه کاری بکنم. همیشه یک راهی هست. همیشه پیداش کردم. باید بگردم. دارم می گردم.
بیخودی چند باری برای آرامش از بقیه کمک خواستم. البته بی نتيجه هم نبوده انصافا. ولی انگار دوباره بیخودی انتظارمو از بقيه بالا بردم. باید دوباره بقیه رو تو ذهنم بکشم. نه دلم کشتن نمی خواد. مشکل جای دیگریه. ولی دوباره باید به خودم اتکا کنم. به مهرداد پوست کلفت. به مهرداد خلاق و انعطاف پذیر که لحظه به لحظه رشد میکنه. مهردادی که به تغییر اعتقاد داره و تغییر و تکامل رو خوب یاد گرفته (احتمالا). باید یک چیزهای رو بتراشم و دوباره از نو تعریف کنم. تنهاییمو بدست میارم. توی همین روزگار شلوغ. همیشه یک راهی هست. همیشه در پیدا کردنش موفق بوده ام. همیشه یک راهی هست. آفرین پسر :)
+ نوشته شده در سه شنبه 16 شهریور1389ساعت 2:41  توسط مهرداد
|
می توان رها کرد و رفت
می توان دنيا را، با همه آشفتگي هايش، رها کرد و رفت
می توان مثل يک پروانه، سبک بال
رها کرد و رفت
+ نوشته شده در چهارشنبه 8 اردیبهشت1389ساعت 22:3  توسط مهرداد
چه لذتی داشت وقتی چند روز پيش مقابل دو درخت گردویی ایستادم که سه یا چهار سال پیش با پدرم در باغچه کاشته بودیم و دیدم قدشان از من بلندتر شده است :) مرتب به آنها رسيدگی می کردم. آب می دادم و هرس می کردم. شاخه های اضافی را قطع می کردم تا سريع و راست رشد کنند. مرتب آنها را چک می کردم که مبادا مشکلی داشته باشند. و حالا قد آنها از من بلندتر شده است، خيلی لذت بخش است، خیلی. ديگر دارند برای خود درختی می شوند.
حالا می فهمم چرا وقتی نوجوان بودم، هروقت که لباس می پوشیدم و جلوی آیینه خودم را مرتب می کردم و سرم را خم می کردم که موهایم را شانه کنم، چرا پدرم از دور با لذت مرا تماشا می کرد و لبخند می زد. چرا وقتی که لباس تميز نداشتم و زیرپيراهن يا جورابش را کش میرفتم خوشش می آمد و می خندید. دلم می خواهد بغلش کنم، بخاطر تمام محبتش، به خاطر همه زیبایی های درون قلبش. به خاطر ...
تقدیم به پدرم، مهربانترين مرد زمين.
کاش رویم می شد مطلبم را به او نشان دهم.
--- آیا درختان گردو هم اين حس را نسبت به من دارند؟!
+ نوشته شده در دوشنبه 6 اردیبهشت1389ساعت 2:53  توسط مهرداد
|
خیسی اشکهایت بر روی شانه ام، ستاره های ژنرال ها را به سخره می گرفت.
***
محبت آغوشت آنچنان گرم بود که سکون روحم را به عروج تبخیر کرد.
***
گیسوانت را که تار می زدم، روحم عاشقانه سر میداد.
+ نوشته شده در جمعه 20 فروردین1389ساعت 23:33  توسط مهرداد
|
یادم رفت بگم. بر اساس نظرها و صحبت های شفاهی بنظر میاد محبوبترین نوشته وبلاگم مطلب چه اهمیتی دارد که چه فکر می کنند است. خودمم دوستش دارم. این مطلب یکی از یادگیری های مهم زندگیم بوده و البته این طرز فکر برام بسیار کاربردی و مفید بوده.
خودم سخت بتونم محبوبترین نوشته ام را انتخاب کنم. هر کدام را به دلیلی دوست دارم. هر کدام نتیجه یک احساس عمیق یا یک تجربه پررنگ یا یک تخیل ملموس و یا یک یادگیری ارزشمند بوده. بیش از همه ضیافت شبانه در ذهنم پررنگ مونده، هر از گاهی تصویرش تو خیالم شکل میگیره و بهم آرامش میده. مطلب قانون بقای انرژی را هم دوست دارم. البته مطالب محبوبم بسته به حال و هوام تغییر می کنه 
+ نوشته شده در جمعه 20 فروردین1389ساعت 18:6  توسط مهرداد
|
نوروز ۱۳۸۹ مبارک
امیدوارم سال جدید براتون پر از لحظات رشد و شور باشد 
+ نوشته شده در یکشنبه 8 فروردین1389ساعت 10:53  توسط مهرداد
|
+ نوشته شده در سه شنبه 1 دی1388ساعت 3:42  توسط مهرداد
|
گفتم کیم دهان و لبت کامران کنند گفتا بچشم هر چه تو گویی چنان کنند
گفتم خراج مصر طلب میکند لبت گفتا درین معامله کمتر زیان کنند
گفتم بنقطه دهنت خود که برد راه گفت این حکایتیست که با نکته دان کنند
گفتم صنم پرست مشو با صمد نشین گفتا بکوی عشق همین و همان کنند
گفتم هوای میکده غم میبرد ز دل گفتا خوش آن کسان که دلی شادمان کنند
گفتم شراب و خرقه نه آیین مذهبست گفت این عمل بمذهب پیر مغان کنند
گفتم ز لعل نوش لبان پیر را چه سود گفتا ببوسه شکرینش جوان کنند
گفتم که خواجه کی بسر حجله میرود گفت آنزمان که مشتری و مه قران کنند
گفتم دعای دولت او ورد حافظ است گفت این دعا ملایک هفت آسمان کنند
-------------------------------------------
یلدا مبارک
+ نوشته شده در سه شنبه 1 دی1388ساعت 2:24  توسط مهرداد
|
دانه های سپید برف با خودشان آرزوهای رنگارنگ می آوردند:
آرزوی شکستن پوسته و سبز شدن برای دانه گیاه
آرزوی تعطیل شدن مدرسه برای پسرک
آرزوی برف بازی برای کلاغ
آرزوی تولد برای آدم برفی
آرزوی سفر برای جوجه پرنده مهاجر
آرزوی عشق بازی برای کل پیر
آرزوی بازگشت به آغوش مادر زمین برای آب
آرزوی خواب عميق برای درخت
آرزوی عطر نرگس برای اتاق من
آرزوی بهاری سبز برای مزرعه
آرزوی دوستی با گنجشک های گرسنه برای پسرک
آرزوی رقصیدن برای درنا
...
ولی دانه های برف، خود در آرزوی دیدن آفتاب آب می شوند.
+ نوشته شده در پنجشنبه 26 آذر1388ساعت 0:6  توسط مهرداد
|