تبليغاتX
مهرداد

مهرداد

سهمی از دنیای من که با تو به اشتراک می گذارم

... امروز در این شهر چو من یاری نی

آورده به بازار و خریداری نی

آنکس که خریدار، بدو رایم نی

وانکس که بدو رای، خریدارم نی

 

(نمی دانم شاعر کیست. ولی فرهاد این شعر را خوانده است.)

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 تیر1387ساعت 1:37  توسط مهرداد  | 

من دانه های آرزوهایم را وقتی می کارم که نور ماه می بارد بر دشت خیال.
+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 23:59  توسط مهرداد  | 

چشمان خيسم را که پشت دستانم پنهان می کنم، مرغ سينه ام يکباره به گذشته می جهد.

خاطراتی هست که دوستشان نداری، ولی دوست داری به خاطرشان بياوری و گريه کنی. چون متعلق به کسانی است که دوستشان داری.

آن چند قطره کوچک چه قدرتی داشتند، سنگيني سينه ام را با خود بردند.

+ نوشته شده در  شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 17:32  توسط مهرداد  | 

نیمه شب، آواز مرغ حق بر بالای چنار کهن،

همچو وحی می خواند مرا

به ارتباط با طبیعت،

به شناور شدن در این آرامش بی کران،

به حرکت در جهت جریان انرژی حیات بخش.

 

می خواند مرا

به ذره شدن در این طبیعتِ معجزه وارِ هماهنگ،

به هماهنگی با دیگر ذرات، دیگر فرزندان،

به ایفای نقش خود.

 

می خواند مرا

به طراوش،

به حرکت،

به زایندگی، به خلق،

چونانکه طبیعت هست.

 

مرغ حق نقشش را خوب می داند،

مرغ حق تا صبح می خواند.

چنار کهن با آن روح بزرگش،

همچنان زیر شاخه هايش به من جای داده است.

+ نوشته شده در  شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 17:14  توسط مهرداد  | 

مقدار کل انرژی در جهان ثابت است، مگر اینکه تو با خنده ات آن را صدها برابر کنی و من با خاطره اش هزاران بار انرژی گیرم.
+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 11:4  توسط مهرداد  | 

امیدوارم در سال جدید همواره خاطرتان خوش باشد  

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 فروردین1387ساعت 1:17  توسط مهرداد  | 

هر سال زمستان بعد از اينکه ابرها آفتاب را می پوشاندند برف می باريد. يک سال قبل از اينکه آسمان کاملاً ابری بشود برف باريدن گرفت. برف با ديدن آفتاب، يک دل نه صد دل عاشقش شد. از آن سال به بعد ديگر هيچ وقت برف نيامد. ولی پاييزها باران های شديدي می گيرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت 0:23  توسط مهرداد  | 

اگر به پررنگی عادت کنی، رنگ های ملایم را نمی بینی. اگر به صداهای بلند عادت کنی، آواهای ملایم جاری در طبیعت را از دست می دهی.
+ نوشته شده در  جمعه 28 دی1386ساعت 20:38  توسط مهرداد  | 

خدا

وجود

رشد

یادگیری

کنجکاوی

سوال

تردید

تفکر

سکوت

تماشا

پیوستن

جاری شدن

آرامش

دیدن

تطبیق

پیشرفت

رضایت

خطر سقوط

یادگیری بیشتر

شوق

شنیدن

شادی

همصدایی

عروج

خدا

+ نوشته شده در  جمعه 28 دی1386ساعت 3:23  توسط مهرداد  | 

فردای شب برفی، هدیه نا به هنگام درخت نظم خطوط سرم را به هم ریخت.

***

وقتی زمین خوردی، صورت سرخ و عصبانیت چه تضاد قشنگی با زمینه سفید و شوخ زیر پایت داشت.

***

برخورد دانه های سرد برف به صورت گرمم، به یادم می آورد که دارم به پیش می روم.

***

داشتم سر می خوردم، یک لحظه دستم را گرفتی، یک لحظه دلگرمی داشتن حامی را چشیدم.

***

گنجشک کوچک لا به لای برف، محبتمان را جستجو می کرد.

+ نوشته شده در  شنبه 22 دی1386ساعت 15:5  توسط مهرداد  |